شمس الدين حافظ
287
سفينه حافظ ( فارسى )
غفلت حافظ در اين سرا چه عجب نيست * هر كه بميخانه رفت بىخبر آيد [ 233 دست از طلب ندارم تا كام من برآيد ] 173 شماره مسلسل 315 دست از طلب ندارم تا كام من برآيد * يا جان رسد به جانان يا جان ز تن برآيد بگشاى تربتم را بعد از وفات و بنگر * كز آتش درونم دود از كفن برآيد بنماى رخ كه خلقى حيران شوند و واله « 1 » * بگشاى لب كه فرياد از مرد و زن برآيد جان بر لبست و در دل حسرت كه از لبانش * نگرفته هيچ كامى جان از بدن برآيد از حسرت دهانش جانم به تنگ آمد * خود كام تنگدستان كى زان دهن برآيد گفتم به خويش كز وى برگير دل دلم گفت * كار كسيست اين كو ، با خويشتن برآيد هريك شكن ز زلفت پنجاه شست « 2 » دارد * چون اين دل شكسته با آن شكن برآيد بر بوى آنكه در باغ يا بدگلى چو رويت * آيد نسيم و هر دم گرد چمن برآيد هر دم چو بىوفايان نتوان گرفت يارى * مائيم و آستانش تا جان ز تن برآيد برخيز تا چمن را از قامت و قيامت * هم سرو در برآيد هم نارون برآيد گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان * هرجا كه نام حافظ در انجمن برآيد [ 234 چو آفتاب مى از مشرق پياله برآيد ] 174 شماره مسلسل 316 چو آفتاب مى از مشرق پياله برآيد * ز باغ عارض ساقى هزار لاله برآيد نسيم بر سر گل بشكند كلالهء « 3 » سنبل * چو در ميان چمن بوى آن كلاله برآيد حكايت شب هجران نه آن حكايت حالست * كه شمهاى ز بيانش به صد رساله برآيد ز گرد خوان نگون فلك مدار توقع * كه بىملالت صد غصه يك نواله برآيد « 4 »
--> ( 1 ) حيران و بى خود ( 2 ) شست بمعنى قلاب ماهيگيرى . ( 3 ) كلاله يعنى موى پيچيده . دسته موى ، كاكل ، قسمت بالاى مادگى گل نيز كلاله نام دارد . به دسته گل نيز كلاله گفتهاند و بالاخره بمعنى گيسوى بلند زنان است ( 4 ) نواله يعنى گلولهاى از خمير و بمعنى لقمه و توشه نيز آمده است